نگاهی به آینده
پنجشنبه گذشته (6/4/1387 )آغاز رقابت 1344978 نفر داوطلب آزمون سراسری با آزمون گروه ریاضی همزمان در386 شهرستان کشور و18 حوزه خارج از کشور آغاز شد.
صبح پنجشنبه گروه ریاضی وفنی با317905 نفر وبعد گروه تجربی با 458842 نفر وگروه علوم انسانی با 516618 نفر وگروه هنر با 32526 نفر وزبانهای خارجی با 19087 نفر
پنجشنبه مذکور از ساعت 30/6 در محل آزمون حضور داشتم ،با باز شدن درب مرکز آزمون ،از تفتیش بدنی گذشتم ،خبری از دستگاه موبایل یاب که بزرگان هشدارش را داده بودند نبود،آزمون راس ساعت 8 شروع شدوتا ساعت 12 طول کشید وتا من به منزل رسیدم ساعت 13 سراسیمه از راه رسید ، تلفنی به پدر ورفیق رفقا ،صرف نهار وچرت بعد از آن برای جبران بی خوابی های چند روز اخیر ناشی از مطالعه وآمادگی برای آزمون ،خوابی که برایم هزینه سنگینی داشت ،محرومیت از دیدار وزیارت مزار هانیه عزیز،پدر ومادر به تنهایی و بی حضور من عازم ان مزار شریف شدند ،دلشان نیامد بیدارم کنند ،می پندارم پس چطور دلشان آمد آن بالا بلند ، آن نازنین را به آغوش خاک بسپرند،هانیه را می گویم خواهر نازنین 22 ساله ام که در 3/2/86 بدنبال یک افت فشار ساده و بر اثر اهمال 2 تن مامورابله اورژانس روانه گوری سرد و تاریک شد.
شرایط روحی و گذر از این خوان سترگ را در نوشته"دانشگاه بارویی است"را آوردم.
و پنجشنبه این هفته،دیروز 13/4/87 باز از دیدار هانیه محروم شدم نه به دلیل خواب پس از آزمون،که دقیقا به علت تقارن آزمون باساعاتی که معمولا پنجشنبه ها به زیارت آن مظلوم بزرگ می روم.
دیروز پنجشنبه آزمونی دیگر برگزار شد،پارسال نیز در چنین آزمونی شرکت کردم اگرچه به صورت آزمایشی (به علت اینکه پارسال سال سوم بودم)اما نتایج خوبی داشتیم.
از صبح دیروز آزمون سراسری دانشگاه آزاد در سراسر کشور شروع شد.آزمونی در بیست و پنجمین سال فعالیت دانشگاه آزاد،آزمونی برگزار شده در شرایط شاید متفاوت با سالهای گذشته،جوخاص اجتماع و حملاتی که رقابتهای اجتماعی با پدیده ای نازیبا به نام افشاگری باعث شده،تا تشخیص سره از ناسره دشوار گردند،مسئولان و موافقان دانشگاه آزاد کارنامه مفصلی از آنچه در طول این ربع قرن انجام داده اند منتشر کرده اند و مخالفان با انتقاد از عملکرد حرف خودشان را می زند.
"فرهیختگان"شماره سه شنبه 4/4/87 را در 4 صفحه به قیمت یکصد تومان خریدم تا از چندو چون زمان و مکان توزیع کارت مطلع شوم که چشمم به کارنامه بقول متولیان دانشگاه،خدمات آنها طی 25 سال افتاد بدنیست شما هم به دانید که دانشگاه آزاد به نوشته نشریه مذکور ،در حال حاضر بزرگترین دانشگاه غیرانتفاعی و غیردولتی جهان دارای این ویژگیها:
تعداددانش آموختگان :2میلیون و چهارصد هزار نفر
تعداد دانشجویان: 1 میلیون وچهارصد هزار نفر
تعداد واحدها و مراکز آموزشی:357 واحد و مرکز آموزشی
تعداد اعضای هیات علمی:27 هزار عضو هیات علمی
تعداد پرسنل: 30 هزار نفر
فضای آموزشی و رفاهی:12 میلیون متر مربع
تعداد مدارس سما :600 مدرسه
تعدادی آموزشکده سما:114 آموزشکده
تعداد مراکز رشد وپارکهای تحقیقاتی:50 مرکز رشدوفن آوری
آزمون دیروز ساعت 16 شروع شد و لاجرم ساعت 15 می باید در محل آزمون حضور می یافتم. و گذرعمری حدود 4 ساعت بر روی"صندلی داغ" مانع از آن شد که بتوانم همچون دیگر پنجشنبه ها عازم کوی یار- مزار شریف ،دیدار هانیه پرپر شده ام شوم اما همچنان که در نوشته "دانشگاه بارویی است" نوشتم،استرس خاصی نداشتم ،برخلاف روحیه دیگر کسانی که می دیدم،به چهره ها که نگریستم مضطرب بودند،خنده ها از ته دل نبود،در چهره همه شرکت کنندگان ترس از آینده را می شد خواند،بسیاری از اینان، تقریبا عمده اینها هفته پیش در آزمون دانشگاه ملی نیز شرکت کرده بودند،آنجا هم چهره ها غمگین بوددیروز هم چهره ها همانطور بود،غول آزمون،غول کنکور،همچنان اضطراب می آفریند،اگرچه مسئولان وعده دادنده اند که تا سال 1390 این غول را همچون دایناسورها به تاریخ بسیارند و معیار ورود به دانشگاه جمع ضرایب خاص مربوط به معدل 3 سال پایان دبیرستان گردد،اما تا آن روز ،همچنان باید نسل جوان در چنین روزهایی قالب تهی کند،شب تا صبح را در استرس بگذراند و روزهای پس از آزمون تا اعلام نتایج را در برزخی مرکب از ناامیدی و امید بگذراند و با اعلام نتایج عمدتا ناراضی شود،آنانی که قبول نمی شوند مایوس ،آنانی که در اولویت های اول قبول نشده اند دلخور و صرفا تعداد بسیار محدودی راضی.
و این نمی تواند طلیعه خوبی در بحرانی ترین سنین جوانی باشد،باید چاره ای اندیشید و راه حلی جست ،نسلی که از یک سو استرس ورود به دانشگاه را دارد،و از سوی دیگر استرس یافتن کارو منبع درآمد،و دست آخر استرس ازدواج و مشکلات آن ،مگر چقدر برای مواجه با این استرسها آموزش دیده وآمادگی یافته،جوانان ما در 12 سال منتهی به آزمون فقط تنها مسئولیتشان،رفتن به مدرسه واگر بسیار مسئولیت پذیر بوده اند،درس خواندن بوده است،و نه هیچ چیز دیگر،فرا نگرفته اند که با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنند،بسیاری از آنان هنوز مامان است کی لی لی به لالای آنها می گذراد، مامان به جای قند داغ برایشان آبمیوه می آورد . به جای "مامی"رختخواب انها را پهن و جمع و مرتب می کنند،اینها همان نوزادان دیروزند که فقط قد کشیده اند،و در مواجه با مشکلات در هیچ کوره ای آبدیده نشده اند،وهمان اند که گفته اند "تو کز راندن یک مگس عاجزی" نسل آموزش ندیده ،نسل به کوران نرفته ،یک باره با 3 معضل بزرگ در حساسترین مقطع عمرش مواجه می شود و قلیل اند آنانکه از این معطلات آسیب نبینند و به آینده خوش بین باشند به یقین این سالها در شب نشینی ها از لابه لای صحبت بزرگترها،والدین حتما شنیده اید که "این جوانها هیچ آینده ای ندارند".
شاید برداشتی اینچنین از آینده بود که در روزی که هانیه نازنین آن زیبای مظلوم را در خاک سردآرامگاه ابدی اش سپردیم دوستی از دوستان عهد دانشگاه پدر،تلفن زد ودلداری اش داد و گفت:برای نسلی که هیچ امیدی به آینده ندارد شاید مرگ نوعی تسکین باشد،اگرچه ما در غم آنان بسوزیم.
من که طعم تلخ و دهشتناک از دست دادن خواهر 22 ساله را چشیده ام این نظر را نمی پذیرم ،نمی توانم بپذیرم،من می گویم کاش خدا همه چیزهای مادی را از ما می گرفت ولی هانیه امروز زنده بود، تاوقتی از آزمون برمی گشتم به استقبالم می آمد، بالیوانی شربت در دست ، می گفت:خسته نباشی....
اما شاید آن دوست پر بیراه نگفته باشد
شما چه فکر می کنید؟
رفته ایام و دیده من و تو
همچنان سوی مقصدی نگران
و ه چه مقصد که کس نجسته ورا
زین تکاپو،نه ما ونی دگران
ما که بودیم؟رهنوردی کور
در گذرگاه،راه گم کرده
یا به زندان عمر ،محبوسی
گردش سال و ماه ،گم کرده
ما که بودیم؟رود پر جوشی
پی دریا به جستجو رفته
لیک در کام ریگزاری خشک
نیمه ره،ناگهان فرو رفته
سالهارفت و سالهای دگر
باز چون از کنار هم گذریم
همچنان خسته از طلب شاید
سوی مقصود خویش،ره نبریم
"تکاپو – سیمین بهبهانی"

عمو عزت ،یک بام و دو هوا
ضرب المثل مشهور"یک بام و دو هوا"را حتما شنیده اید کنایه از خالتی است واحد و برخورد دوگانه،نمی دانم"وجه تسمیه"آن را می دانید یا نه؟برایتان می نویسم.بانوی خانواده ای فرزندان خود را به همراه همسرانشان به میهمانی شامی فرامی خواند،پس از شام ،درپشت بام رختخواب می گسترانند و میهمانان را برای خواب و استراحت بدانجا هدایت میکنند .بانوی بزرگوار می رود ببیند میهمانان کم و کسری ندارند می بینند که دخترش یک سو خوابیده و دامادآن سوتر می گوید هوای به این سردی ،نزدیکتر بخوابید که گرم شوید،می رود سمت دیگر بام می بیند پسرش تنگاتنگ (عروس خانواده)خوابیده،بانو بانگ بر می دارد که وای وای توی هوای به این گرمی چرا اینقدر نزدیک خوابیده اید،از گرما می پزید!!عروس که مکالمه مادرشوهر را با دختر و دامادش که آن سوی بام خفته بودند شنیده بود،بانگ بر می آورد که:
قربون برم خدا را یک بام و دو هوا را
این ور بوم گرمارا آن ور بوم سرما را
و چنین شد که یک بام و دو هوا ضرب المثلی دلنشین ،مشهور و با معنی شد و چنین است بسیاری از حکایتهایی که در زندگی شاهد آن هستیم .
امروز دوشنبه 10/4 از بخش خبری ساعت 14 به این طرف هر برنامه خبری را که گوش کردم صحبت از ریزش یک ساختمان 7 طبقه در تهران و فوت 19 کارگز ساختمانی در آوار آن است،ضمن تاسف و عرض تسلیت به خانواده ی داغدار آن عزیزان،هربار که این خبر را از بخش خبری ساعت 14 به این طرف می شنوم یاد ضرب المثل یک بام و دو هوا می افتم.
بویژه آنکه امروز دوشنبه است و به روال همه دوشنبه ها طی این 14 ماه که از پرپر شدن هانیه خواهر نازنینم به دست 2 تن مامور ابله اورژانس می گذرد،عازم دیدار آن نازنین در سرای ابدی می شویم،امروز نیز چنین کردم.
به مزار هانیه که می نگریستم خاطره جان باختن آن 19 کارگر برایم تداعی شدو خبر جان باختن آن 19 تن را که می شنیدم یاد هانیه عزیز می افتادم.
و یک بام ودو هوایی که در اینگونه اخبار است.
آیا حتما باید خبری،ابزاری شود برای از میان بردن حریف دگر اندیش، یا خبر و رسانه ابزاری اند برای آگاهی رساندن،برای عبرت گرفتن،برای هشدار و...
آیا مرگ کارگری به علت اهمال پیمانکار می تواند خبر ساز شود،خبری که از برنامه خبری 14 تا طنز خبری 20:30 کرارا پخش شود.
و پرپر شدن دختر 22 ساله ای بدنبال اهمال 2 تن مامور ابله اورژانس و اشتباه غیر فابل جبران پزشک کشیک نمی تواند "خبر"باشد،به یقین می توانست پرپر شدن هانیه هم خبر ساز باشد. اگر آنسوی این فاجعه دگر اندیشی بود که می بایست سرکوب شود و چون چنین نبود،پرپر شدن هانیه و صدها هانیه دیگر نه راهی به رسانه دارد و نه به 20:30 نه به هیچ یک از واحدهای دستگاه عریض و طویل عمو عزت،اگر پرپر شدن 19 کارگر به علت اهمال پیمانکار خبری است که باید دههابار طی روز از بخشهای خبری پخش شود ،آیا پرپر شدن هانیه ،پرپر شدن آرزو و صدها تن جوانان دم بخت بیگناه که صرفا به دلیل اهمال ماموران ابله اورژانس پرپر می شوند نمی تواند سوژه خبری باشد؟نمی تواند حداقل در یک بخش خبری برای نشان دادن گوشه ای از دردهای جامعه مطرح شود؟افسوس...
پدر پس از فاجعه پرپرشدن هانیه نامه ای به صدا و سیما نوشت و در آن نامه خطاب به مسئولین صدا و سیما اظهار داشت که به 2 علت یکی به علت یک حرکت اجتماعی و تلاش برای جلوگیری از تکرار چنین فجایعی ،و یکی به دلیل افشاگری رسانه ای بیایند و از فاجعه پرپر شدن هانیه گزارش تهیه کنند،هیهات از گوش شنوا،و عجب اینکه همچنان که در نوشته" در ساحل مدیترانه"نوشتم 3 تن از پرسنل باشگاه خبرنگاران جوان در آن سفر همسفر هانیه بودند و در مجلس عزای او شرکت کردند و گواهی بر مظلومیت و معصومیت او دادند...،هیهات،هیهات.
مطلب را ٬ نقل غمان سنگینی که در دلم امروز تلمبار شد به پایان می برم ،با درج قسمتهایی از نامه پدر به صدا و سیما ،نامه ای که هرگز پاسخی نیافت،نامه ای که اصولا در قاموس رسانه محلی از اعراب ندارد،اما حداقل در تاریخ انسانی ما،در خافظه انسانهای نوع دوست می تواند ،اگرنه محلی از اعراب که خلجانی بیافریند،
متن نامه:
بنام اوکه زندگی و مرگ در ید اوست
باشگاه محترم خبرنگاران جوان
احتراما،دختر جوان 22 ساله ام –سیده هانیه-بدنبال یک افت فشار خون ساده به دلیل عدم حضور به موقع اورژانس 115 و عدم انجام امدادهای اولیه که قانونا در شرح وظایف خود عهده دار بوده اند،همچون دسته گلی در مقابل چشمان والدین دار فانی را وداع گفت ،از آنجایکه اینجانب به 2 تن از حقوقدانان استان وکالت داده ام تا به نیابت –به طرح اقامه دعوی -به اتهام قتل شبه عمد،و یا حداقل اهمال در انجام وظایف وتسبیب در حدوث فوت نزد مجاری قضایی بپردازند،به لحاظ شخصی مزید امتنان خواهد بود که گزارشگران معزز آن باشگاه در این تحقیق و افشاگری مساعدت نمایند.
و به لحاظ اجتماعی،رسالتی که اگر انجام شود شاید مانع از بروز چنین فاجعه عظمایی شود که می تواند در آینده برای جوانان دیگری همچون گل پرپرشده من ،که شاید در میان آنان یکی از بستگان شما نیز باشد ،پیش آید.
با تقدیم احترام
دانشگاه بارویی است....
تحصیلات دبستان،راهنمایی ودبیرستان در بسیاری از جوامع و از جمله کشور ما،تقریبا همگانی است و دسترسی به سطوح آن برای کلیه اقشار مقدور و میسور می باشد اگرچه سطح دسترسی به لحاظ کیفیت متفاوت است ،طبقه عوام الناس مجبورند در دبستانهای دولتی ،با ساختمانهای فرسوده،میز و نیمکتی که با هرجابجا شدن شاگرد صدای آن در می آید،با بخاری که در زمستان چند ساعتی در روز روشن می شود و با سیستم سرمایش طبیعی (پنجره)به سر برند و دوره راهنمایی را همچنان و دبیرستان را ایضا.
و طبقه متوسط جامعه در دبستانها و مراکز آموزشی غیرانتفاعی که بنا بود امکانات فیزیکی بیشتری داشته باشند،سطح کمی (نفرات)خاصی را رعایت کنند و سطح کیفیتی آموزشی بالایی ارائه دهند(استفاده از مدرسین قوی تر)ولی در عمل تفاوت چندانی با مدارس دولتی ندارند،و سرانجام طبقه مرفه،بی دردهای جامعه،که امکان آن را دارند تا در دبستانهایی تحصیل کنند که امکانات آنچنانی دارد و شهریه های باور نکردنی (حقوق یکسال پدر من و شما معادل شهریه یکسال آن مدارس است)،و همچنین راهنمایی و دبیرستان .بهرطریق اگرچه این تفاوت در مقاطع تحصیلی دبستان ،راهنمایی،دبیرستان برای اقشار مختلف وجود دارد امانفس وجود آن همگانی است و همه اقشار به این سه سطح دسترسی دارند اگرچه خرده فرهنگها در برخی جوامع هنوز مانع از حضور محصلین در بعضی از این مقاطع می شود . از جمله فرهنگ خاص بعضی قومیتها که تحصیل برای دختران را تا مقطع راهنمایی بیشتر اجازه نمی دهند.
اما دانشگاه مقطع دیگری است،از جنس دیگری است ،دانشگاه یک مقطع همگانی نیست،به 2 دلیل:
1- به دلیل محدودیت امکانات فیزیکی و تعداد محدود استاد،دانشگاه نمی تواند همه فارغ التحصیلان را جذب نماید.
2- به دلیل تنوع رشته ها و احتمال قبولی فرد در شهرهای مختلف مشکلات مالی خانواده می تواند مانع از تحصیل شود.
اگرچه دانشگاههای غیر دولتی از جمله دانشگاه آزاد....برای جبران نقیصه اول (کمبود فضاهای آموزشی)بوجود آمدند اما همچنان محدودیت وجود دارد،و همه فارغ التحصیلان امکان حضور در دانشگاه را ندارند به تعبیر رایج ،وضیت دانشگاههای ایران"قیف وارونه"است و وضعیت دانشگاه های اروپا"قیف درست"در دانشگاههای اروپا قیف ورودی به دانشگاه درست تعبیه شده ،سر گشاد آن بالاست .همه فارغ التحصیلان دبیرستانی می توانند وارد دانشگاه شوند،ورود به دانشگاه یک حق ،یک مقطع مثل دبیرستان ضروری تشخیص داده شده و امکانات آن مهیا شده است اما نحوه تدریس،آزمون و سنجش به گونه ای است که فقط افراد باصلاحیت از دهانه تنگ آن خارج می شوند،ولیکن در ایران سر تنگ قیف بالاست ورودی بسیار محدود و سخت است اما در صورت ورود ،خروج بسیار آسان است و علت نامتخصص بودن بسیاری فارغ التحصیلان دانشگاهها در همین نکته مستور است و اگردراین روند ،دانشگاه آزاد را وارد معرکه کنیم که دانشگاهی است صددرصد ریالی و با پول هم می شود وارد شدو هم خارج،نتیجه فارغ التحصیل شدن افرادی چون آن پزشک نا متعهدی است که با بی سوادی کامل و انجام حداقل 3 مورد اشتباه مسلم پزشکی(که در نوشته های قبلی به آن اشاره کردم)خواهر نازنین پرپرشده ام را در22 سالگی رهسپار قبر کرد.پزشک جاهل که با انجام 3 اقدام غلط،کاری را که 2 تن مامور ابله اورژانس شروع کردند به پایان رسانید و خط پایان عمر یک دختر 22 ساله را ترسیم کرد.
امروز پنجشنبه 6/4/87 من به مقطع ورودی دانشگاه رسیدم،به مقطع آزمون ،کنکور سراسری ،پس از اتمام امتحانات دبیرستان مطالعات مستمر داشتم و بیشترین وقت را در طی روز به مطالعه و آمادگی برای آزمون اختصاص دادم و امروز در جلسه آزمون حضور یافتم و با تکیه بر مطالعاتم یکی از حساس ترین آزمونهای زندگی دنیایی ام را پشت سرگذاشتم،دیگران را که می دیدم رفتارشان سراسر استرس بود،و اضطراب ،اما من در خود چنین احساسی با آن شدت نداشتم .پس از پرپر شدن خواهر نازنین 22 ساله ام هیچ چیز نمی تواند اصطرابی بیش از آنچه دارم در من ایجاد کند،شاید جزء معدود افرادی هستم که علیرغم حساسیت آزمون ،علیرغم تاثیر سرنوشت سازی که در زندگیم دارد،با آن به راحتی برخورد کردم.
غول آزمون را مهار ناشدنی نیافتم،اگرهم باشد چنین احساسی نداشتم.
آزمون برایم مهم بود اما نه انقدر که ضربان قلبم تندتر از آنچه هست بزند،کنکور سد بزرگی است سدی است سترگ و قطعا کسانیکه از آن با توفیق عبور کنند و از دروازه های دانشگاه و...بگذرند سرنوشتی متفاوت با"علی کنکوری ها"می یابند ولی همچنان که گفتم در زندگی نباتی که بر خانواده ما پس از فاجعه پرپر شدن هانیه غالب شده،غولهایی همچون کنکور به بهایی گرفته نمی شوند.
روزهای قبل از کنکور در این اندیشه بودم که روز برگزاری آزمون ،مقاله ای را که پدرم در سال 1355 به هنگام ورود به دانشگاه نوشته و یکی از روزنامه های کثیر الانتشار آن ایام مبادرت به چاپ آن نموده بود برای دوستان در این فضای مجازی درج کنم،ولی مجالی نیافتم تا از میان انبوه کتابهاو یادداشت ها آن را بیابم لذا تا آن گاه که آن نوشته را بیابم حسن مطلع آن را،حسن ختام این نوشته می کنم.
دانشگاه بارویی است که گزیدگان را در بر می گیرد....

{بدر فراق}
امروز دوشنبه 3/4/87 است .سال گذشته دوشنبه 3/2/86 آن فاجعه شوم اتفاق افتاد،فاجعه شومی که دو تن مامور ابله اورژانس ایجاد کردند،دوشنبه سوم اردیبهشت سال پیش ساعت حدود 16 هانیه دچار افت فشار شد و قریب 2 ساعت بعد یعنی ساعت 18:15 کالبد بی روح او روانه سردخانه بیمارستانی شد که پزشکی بیسواد و نامتعهد کشیک آن را به عهده داشت،و امروز نیز دوشنبه است ،و امروز نیز سوم ماه است اما نه اردیبهشت ،که تیر،امروز دقیقا 14 ماه از آن فاجعه شوم می گذرد و شگفت که امروز که فراق هانیه بدر کامل شد نیز دوشنبه است،همچون همه دوشنبه ها عقربه ساعت را که می نگرم قلبم شروع به طپش می کند،ساعت به 15:30 که می رسد دیدار آخرین بدر و هانیه را به یاد می آورم و ساعت به حدود 16 که می رسد بیاد می آورم که هانیه از اتاقش بیرون آمد و گفت مامان سرم گیج می ره....
می گویند قلب هرکس به اندازه مشت بسته اوست،به یقین قلب من هم همین قدر است ولی روزهای دوشنبه احساس می کنم این قلب کوچک در قفسه سینه ام جا نمی گیرد،احساس خفگی می کنم،احساس می کنم آن قلب کوچک دارد این قفسه بزرگ را می شکند،تحمل نمی کنم،و چون مثل همه دوشنبه ها در این چهارده ماه در این بدر کامل (بدر ماه = شب 14 ماه) به همراه پدر،مادر عازم مزار هانیه می شوم ،بوسه ای بر سنگ،گلی بر سنگ سیاهی که اینک تمثیلی از پیکر هانیه است .غبار روبی مزار – مزار شریف ،آبی به پای درختان اطراف مزار و اندوهی که پایان ندارد.امروز هم به دیدن هانیه رفتم،تا دلتنگی ام را با او درد دل کنم،می پنداشتم که سبک خواهم شد ،اشتباه می کردم،سبک که نشدم هیچ ،که حالم به هم خورد ،از مسئولینی که بعد از 14 ماه هنوز آن 2 تن ابلیس جنایتکار را به سزای اعمالشان نرساندند.
حالم بهم خورد از پزشکان نا متعهدی که با سرپوش گذاشتن بر سر جنایات آن 2 نفر در پایمال کردن خون بناحق ریخته هانیه دستان کثیفشان را کثیف تر می کند،مشتم گره شد....
چهاردهمین ماه فراق هانیه بر عاشقان کوی او تسلیت باد...
*در ساحل مدیترانه -2(لبنان)*
دریای مدیترانه با مساحت 1145100 میل مربع پنجمین دریای بزرگ دنیاست،بزرگترین عمق شناخته شده آن 15197 متر و محل وقوع عمیق ترین نقطه شناخته شده بین اروپا و آفریقا قرار دارد،
(اقیانوس کبیر 64000000 –اقیانوس اطلس 31815000 –اقیانوس هند 25300000 واقیانوس منجمد شمالی 5440200 میل مربع هر کدام وسعت دارد)
بر ساحل این دریای بزرگ کشورهای متعددی قرار داند منجمله کشور کوچک لبنان با 200/10 کیلومتر مربع مساحت ایران با 000 /648/1 کیلومتر مربع تقریبا 162 برابر لبنان است،اما این کشور کوچک به دلیل مسائل خاص سیاسی یکی از پر آوازه ترین کشورهای دنیاست.
"لبنان قبل از جنگ بین الملل اول جزء امپراطوری عثمانی و پس از آن جزء مستملکات فرانسه درآمد و بالاخره در سال 1944 موجبات انتقال حکومت از فرانسه به مقامات لبنانی به عمل آمد لبنان چندین بار صحنه مبارزات خونین قرار گرفته ولی سرانجام توانست برای حکومت، یک اساس جمهوری بریزد،لبنان در سال 1945 به عضویت سازمان ملل درآمد .
لبنان دارای 5 استان است :البقاع – الشمال – الجنوب –بیروت – جبال البنان،همچنین دارای سواحل بسیار زیبا در کناره های دریای بزرگ مدیترانه است، و نیز با داشتن آب و هوای مدیترانه ای به رغم مساحت خرد و اندکش یکی از تفرجگاهها و جاذبه های توریستی پر رونق است پایتخت آن بیروت از سرنوشت پرفراز و نشیبی برخوردار است اما هماره یکی از مراکز نسبتا معتبر علمی به دلیل داشتن مدارس و دانشگاههای نام آور منجمله مدارس و دانشگاههایی است که فرانسویان بنیان گذاشته اند. گفته می شود که از بین 50 ثروتمند بزرگ دنیا 14 نفرشان اهل لبنان هستند که اگرچه در اروپا و آمریکا زندگی می کنند اما اینان و بسیاری از دیگر ثروتمندان لبنانی،برای استراحت و گذراندن تعطیلات عازم لبنان و ارتفاعات سردو سرسبز آن می شوند،اطراق در کنار سواحل زیبای مدیترانه و استفاده از زیباییهای طبیعت جاذبه هایی اند که آنان را به این دیار می کشاند، و حضور آنان در این دیار باعث رونق بیشتر اقتصادی لبنان می شود . چند سالی است که تورهای مسافرتی از ایران نیز دوستداران طبیعت زیبای لبنان را به این کشور زیبا و خوش آب و هوا می برن،چه مستقیم و چه به عنوان مقصد ثانویه ،و منظورم از مقصد ثانویه این است که برخی از این تورها مقصد اصلیشان سوریه است که در همسایگی لبنان است و در ادامه سفر،قسمتی از برنامه را به لبنان اختصاص می دهند،اگرچه این توفیق به رغم علاقه ای که دارم تا کنون نصیبم نشده اما مادرم 2 بار از این توفیق برخوردار بوده است و در سفر دوم ،هانیه،خواهر نازنین پرپرشده ام نیز به همراه مادر بود،سفری پرخاطره برای هانیه و برای ما. یکی از زیباترین عکسهایی که از هانیه به یادگار مانده است عکسی است که او را ایستاده برساحل مدیترانه نشان می دهد،هانیه با لباسی به رنگ آبی آسمانی که روسری آبی رنگش نیز مکمل آن است ،برساحل مدیترانه عکس گرفته است،زیبایی هانیه در آن لباس آبی رنگ که با آبی بیکران مدیترانه از یکسو و آبی بیکران آسمان برفراز آنها درسوی دیگر چنان هماهنگی و تجانسی ایجاد کرده که این عکس را برای ما در اوج زیبایی قرارداده،اینک آن عکس قاب شده و در اتاق من قرار دارد. به یاد خواهر نازنین،مظلوم و محجوبی که دیو جهل 2تن مامور ابله اورژانس او را در 3/2/86 به دیار باقی فرستاد و دست قدرت اهریمنان مانع از اجرای عدالت و رقص آنان بر چوبه دار شده است....
یکی از رستورانهای لبنان -که نامش را نمی دانم- یادآور خاطره ای دیگر از آن نازنین است . هانیه آنجا با دو خانم جوان فیلیپینی برخورد می کند ،ناخودآگاه از آنان خوشش می آید و از آنها می خواهد که با او عکس یادگاری بگیرند،و انان نیز این دعوت را می پذیرند،اینک عکس 3نفره آنان – هانیه در وسط و دوخانم در دو طرف ، با آن لبخند صادقانه شان نشان از آن است که محبت دو سویه بوده .لبخند و چهره آنان نیز نشان می دهد که از دوستی با این جوان ایرانی خوشحالند، اگر می توانستم به طریقی اجازه آن دو بانو را بدست آورم،آن عکس را در این وبلاگ می گذاشتم و یا اگر روزی پدر اجازه دهد و مبادرت به این کار کنم شاید به طور اتفاقی عکس را ببینند و بدین ترتیب از مرگ نابهنگام خواهر نازنینم اطلاع یابند، قطعا در آن صورت یادآوری آن خاطره برای آنان نیز دردناک و قطرات اشک را بر گونه آنان جاری خواهد ساخت.
در بازگشت از سفر، پدربا دیدن این عکس چگونگی را پرسید و هانیه پاسخ داد که چون از آن دو نفر خوشش آمده به انگلیسی از آنها خواسته ک با او عکس بگیرند و پدر متلک می گفت که مگر تو انگلیسی هم بلدی و هانیه با خنده و شاید اعتراض پاسخش داد که تو منو دست کم می گیری،و پدر خوشحال بود که هانیه آنقدر بزرگ شده که بتواند حتی در یک کشور غریب از عهده آنچه می خواهد برآید.
کلیسای لبنان بر فراز کوهستان که بسیار زیباست از جمله اماکن دیدنی دیگری بود که هانیه دیده و عکس گرفت.
در بازگشت از لبنان نرسیده به مرز زمینی لبنان- سوریه،آنچنان که هانیه می گفت فروشگاه بزرگی است متعلق به آمریکائیان که همه اجناش آمریکائی است و اصل.
هانیه از آن فروشگاه خریدهایی کرده است،از جمله مقداری لباس برای پدر خریده و ادکلن گران قیمت که برای پدر خریده،ادکلن از مارکهای معتبر و بسیار خوش عطر که پدر را وامیداشت که از ادکلن من بزن و پدر نیز چنین می کرد، اگرچه دیری نپایید آن ادکلن و دیگر ادکلنهایی که من از سفر برای پدر آوردم ،و یا دیگران آوردند پس از رحلت هانیه ،پس از عروج نابهنگامش ، پس از پر کشیدن بی موقع اش، همچنان دست نخورده مانده و بر روی میزآرایش خاک می خورد،پدر پس از هانیه که ریحانه اش بود،بوی خوش استعمال نکرده و نمی کند.پیراهنی را که هانیه آورده به دلیل اینکه پدر پس از هانیه،جز لباس سیاه نمی پوشد،آن پیراهن نیز همچنان بلا استفاده مانده است.
اینک این مائیم وانبانی از خاطرات به جای مانده از آن نازنین که در میان آنها یادمانهای سفرهای خارج هانیه جای خاص خود را دارد، عکسها،وسایل،وسایلی که برای زندگی مشترک آینده اش،همچون هر دختر با شرایط مشابه تهیه می کرد.
این بار از لبنان گفتم،شاید اگر به مطالب یا عکسهای دیگری از این سفر برخوردم باز به آن اشاره کنم در غیراینصورت باشد تا از دیگر یادمانها،از دیگر سفرهای او به خارج از کشور بنویسم.